تبليغاتX
تقدیم به لحظات تنهاییم
تقدیم به لحظات تنهاییم

درد دل دختری دلشکسته
...
یه روز بهم گفت: می خوام باهات دوست بشم....آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام.....

بهش لبخند زدم و گفتم: آره می دونم..فکر خوبیه...من هم خیلی تنهام....

یه روز دیگه بهم گفت: می خوام تا ابد باهات بمونم...آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام.....

بهش لبخند زدم و گفتم: آره میدونم....فکر خوبیه....من هم خیلی تنهام....

یه روز دیگه گفت: می خوام برم یه جای دور....جایی که هیچ مزاحمی نباشه...بعد که همه چیز رو به راه شد تو هم بیا......آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام....

بهش لبخند زدم و گفتم:آره می دونم....فکر خوبیه....من هم خیلی تنهام.....

یه روز تو نامه اش نوشت:

من اینجا یه دوست پیدا کردم...آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام....

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: آره می دونم... فکر خوبیه...من هم خیلی تنهام.....

یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت: من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی کنم...آخه می دونی ؟ من اینجا خیلی تنهام.....

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم:

آره می دونم ...فکر خوبیه....من هم خیلی تنهام....

حالا دیگه اون تنها نیست و از این بابت من خیلی خوشحالم.....و چیزی که بیشتر خوشحالم می کنه اینه که:

نمی دونه من هنوز هم خیلی تنهام.............

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 20:41 توسط فراموش شده |
...
یه روز بهم گفت: می خوام باهات دوست بشم....آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام.....

بهش لبخند زدم و گفتم: آره می دونم..فکر خوبیه...من هم خیلی تنهام....

یه روز دیگه بهم گفت: می خوام تا ابد باهات بمونم...آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام.....

بهش لبخند زدم و گفتم: آره میدونم....فکر خوبیه....من هم خیلی تنهام....

یه روز دیگه گفت: می خوام برم یه جای دور....جایی که هیچ مزاحمی نباشه...بعد که همه چیز رو به راه شد تو هم بیا......آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام....

بهش لبخند زدم و گفتم:آره می دونم....فکر خوبیه....من هم خیلی تنهام.....

یه روز تو نامه اش نوشت:

من اینجا یه دوست پیدا کردم...آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام....

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: آره می دونم... فکر خوبیه...من هم خیلی تنهام.....

یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت: من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی کنم...آخه می دونی ؟ من اینجا خیلی تنهام.....

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم:

آره می دونم ...فکر خوبیه....من هم خیلی تنهام....

حالا دیگه اون تنها نیست و از این بابت من خیلی خوشحالم.....و چیزی که بیشتر خوشحالم می کنه اینه که:

نمی دونه من هنوز هم خیلی تنهام.............

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 20:41 توسط فراموش شده |
زندگی....
زندگی  می گوید سهم تو تنها درد و اشک است...می گوید سرنوشت تو را با اشک رقم زده ایم و تو را با درد آمیخته ایم.

می گوید تو از جنس بارانی...اما نمی دانم چرا همیشه دلم باران می خواهد...آنقدر باران که اشک چشمانم در میان قطرات باران پنهان شود.....

زندگی به من آموخت که هیچ چیز و هیچ کس نیستم وتنها باید مطیع یکتا خالق هستی باشم!!!

آری!

زندگی به من آموخت که بسوزم و با زندگیم بسازم ...پس لب از لب باز نمی کنم و می سوزم و می سازم.

آری...سوختن هیچ نگفتن هنر است وتنها می گویم :دوستت دارم.....

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 15:0 توسط فراموش شده |
زندگی....
زندگی  می گوید سهم تو تنها درد و اشک است...می گوید سرنوشت تو را با اشک رقم زده ایم و تو را با درد آمیخته ایم.

می گوید تو از جنس بارانی...اما نمی دانم چرا همیشه دلم باران می خواهد...آنقدر باران که اشک چشمانم در میان قطرات باران پنهان شود.....

زندگی به من آموخت که هیچ چیز و هیچ کس نیستم وتنها باید مطیع یکتا خالق هستی باشم!!!

آری!

زندگی به من آموخت که بسوزم و با زندگیم بسازم ...پس لب از لب باز نمی کنم و می سوزم و می سازم.

آری...سوختن هیچ نگفتن هنر است وتنها می گویم :دوستت دارم.....

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 15:0 توسط فراموش شده |
!!!
وقتي عشقت تنهات گذاشت،نگران خودت نباش كه بعد از اون چيكار كني. . . . شرمنده ي دلت باش كه بهت اعتماد كرد. 
 وقتي صداي خرد شدنت زير پاي عابران،قشنگ ترين صداي پاييز است. . . ديگر چه فرق مي كند كه برگ سبز كدام درخت بودي!!
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 17:1 توسط فراموش شده |
جواز بهشت
روزی مردی خواب دید که مرده وپس از گذشتن از پلی به دروازه بهشت رسیده است.

دربان بهشت به مرد گفت: برای ورود به بهشت باید صد امتیاز داشته باشید.کارهای خوبی را که در دنیا انجام داده اید بگویید تا من به شما امتیاز بدهم.

مرد گفت:من با همسرم ازدواج کردم...۵۰ سال با او به مهربانی رفتار کردم و هرگز به او خیانت نکردم.

فرشته گفت:این ۳ امتیاز.

مرد اضافه کرد:من در تمام طول عمرم به خداوند اعتقاد داشتم وحتی دیگران را هم به راه راست هدایت کردم.

فرشته گفت:این هم یک امتیاز.

مرد باز ادامه داد:در شهر نوانخانه ای ساختم و کودکان بی خانمان را آنجا جمع کردم و به آنها کمک کردم.

فرشته گفت: این هم ۲ امتیاز.

مرد در حالیکه گریه می کرد ..گفت:با این وضع من هرگز نمی توانم داخل بهشت شوم.مگر اینکه خداوند لطفش را شامل حال من بکند.

فرشته لبخندی زد و گفت:

بله....تنها راه ورود بشر به بهشت موهبت الهی است و اکنون این لطف شامل حال شما شد واجازه ی ورود به بهشت برایتان صادر شد.

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 13:58 توسط فراموش شده |
اي كاش كودك بودم
كاش كودك بودم،تا بزرگترين شيطنت زندگيم نقاشي روي ديوار بود،اي كاش كودك بودم، تا از ته دل مي خنديدم، نه اينكه مجبور باشم،همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم--- اي كاش كودك بودم،تا در اوج ناراحتي و درد،با يك بوسه،همه چيز را فراموش مي كردم.!:-(
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 19:39 توسط فراموش شده |
داداشي
سلام،نميدونم داداشي اينو بخوني يا نه،ولي باور كن فراموشت نكردم،من خودم فراموش شده ام ،چون ميدونم فراموش شدن چه دردي داره،سعي مي كنم كسي رو فراموش نكنم،چند بار واست آف گذاشتم ولي جوابي ندادي.به هرحال من هميشه به يادتم،خوش باشي و موفق
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 11:23 توسط فراموش شده |
بوسه

یك روز می بوسمت !

فوقش خدا منو می بره جهنم ! فوقش می شم ابلیس !

 اونوقت تو هم به خاطر این كه یك « ابلیس » تو را بوسیده ، جهنمی می شی !

جهنم كه اومدی ، من اونجا پیدات می كنم و دور از چشم خدا هر روز می بوسمت !

 وای خدا چه بهشتی میشه جهنم!!

 

 

 

 

           

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 11:34 توسط فراموش شده |
چرا اینجوری شدم؟

گاهی اوقات/احتیاج به یه آدمی داری…یه دوستی که وایسته روبه روت….خیلی جدی توی چشمات رو نگاه کنه وبزنه تو گوشت….که تو صورتت خم بشه و دستت رو بذاری روی گونه ات و دوباره نگاش کنی…..ببینی که خشمگینه …ببینی که از دستت عصبانیه و توی اخم صورتش بخونی که دوستت داره. ببینی که دوستته و نگاش کنی همونجوری که دستت روی صورتته که اون بهش کشیده زده…تا بهت بگه:

تو چته؟؟؟؟!!!..

بسته….به خودت بیا….تو چته؟و سرت فریاد بکشه…که تو یهو بلرزی وبری تو بغلش تا بغلت کنه وهمون دستی که کوبید رو صورتت رو بذاره رو سرت…چنگ بزنه تو موهات…که سرت رو فشار بده تو گودی شونه هاش….تا تو چشماتو ببندی و روی شونه اش گریه کنی …بلرزی…وبا خودت فکر کنی که:

تو واقعآ چته؟؟؟؟؟!!!!!!!.......

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 11:22 توسط فراموش شده |
....

 دو نفر همدیگر را خیلی دوست داشتند ویک لحظه نمی توانستند از هم جدا باشند......

با خواندن یک جمله ی معروف از هم جدا می شوند تا یکدیگر را امتحان کنند و هرکدام در انتظار دیگری....همدیگر را نمی بینند........

چون هر دو به صورت اتفاقی به جمله ی معروف ویلیام شکسپیر بر می خورند:

عشقت را رها کن ......اگر قسمت تو بود برمی گردد و اگر برنگشت.......بدان قسمت تو نبوده......پس همان بهتر که رفت.

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 12:42 توسط فراموش شده |
زمانه

 

زمونه ازم پرسید کی  رو بیشتر از همه دوست داری !؟

من راجع به تو هیچی نگفتم.

آخه رسم زمونه اینه ............:

هرکی رو دوست داری ازت می گیره!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 12:7 توسط فراموش شده |
اتفاق

 دو نفر همدیگر را خیلی دوست داشتند ویک لحظه نمی توانستند از هم جدا باشند......

با خواندن یک جمله ی معروف از هم جدا می شوند تا یکدیگر را امتحان کنند و هرکدام در انتظار دیگری....همدیگر را نمی بینند........

چون هر دو به صورت اتفاقی به جمله ی معروف ویلیام شکسپیر بر می خورند:

عشقت را رها کن ......اگر قسمت تو بود برمی گردد و اگر برنگشت.......بدان قسمت تو نبوده......پس همان بهتر که رفت.

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 11:3 توسط فراموش شده |
کاش!!!!!
کاش می دانستیم زندگی کوتاه است.......کاش از ثانیه ها و لحظه ها ی زندگی لذت می بردیم. کاش قلبی را برای شکستن انتخاب نمی کردیم. کاش همه را دوست داشتیم............کاش!!!!!!
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 12:6 توسط فراموش شده |
سال نو مبارک
            

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 23:5 توسط فراموش شده |
راز زندگی

در افسانه ها آمده: روزی که خداوند جهان را آفرید/فرشتگان مقرب برا به بارگاه خود فرا خواند و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند…

یکی از فرشتگان به پروردگار گفت: خداوندا/ آن را در زیر زمین مدفون کن………..فرشته ی دیگری گفت: آن را در زیر دریاها قراربده……..و سومی گفت: راز زندگی را در کوه ها قرار بده……

ولی خداوند فرمود: اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود آن را بیابند.

در حالیکه من می خواهم راز زندگی در دسترس همه بندگانم باشد.

در این هنگام یکی از فرشتگان گفت: فهمیدم کجا……..ای خدای مهربان/ راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده/ زیرا هیچ کس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه کند.

و خداوند این فکر را پسندید.

 

                

+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 11:57 توسط فراموش شده |
........
روي هر پله اي که ايستاده باشي ، خدا يک پله بالاتر هست ، نه براي اينکه يادت بندازه که اون خداست و تو بنده اي ، براي اينکه دست تو بگيره و تورو بالاترببره

                                                                                                                                              



زندگی حواسشو جمع میکنه ببینه تو چی دوست داری تا دقیقا همونو ازت بگیره

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 15:53 توسط فراموش شده |
رسیدن به تو
در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم

اصلآ به تو افتاده مسیرم که بمیرم

یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا

افتادم و باید بپذیرم که بمیرم

خاموش مکن آتش افروخته ام را

بگذار که بمیرم ...که بمیرم...که بمیرم

 

   

 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 19:10 توسط فراموش شده |
گفتم بمان!!!!!!
گفتم: "بمان!" ونماندی!

رفتی...بالای بام آرزوهای من نشستی و پایین نیامدی!

گفتم:

نردبان ترانه سه پله دارد:

سکوت و صعود و سقوط!

تو صدای مرا نشنیدی و من هی بالا رفتم...هی افتادم!هی بالا رفتم و هی افتادم...

تو می دانستی که من از تنهایی و تاریکی می ترسم ولی فتیله فانوس نگاهت را پایین کشیدی!

من بی چراغ دنبال دفترم گشتم...بی چراغ قلمی پیدا کردم و بی چراغ از تو نوشتم!

نوشتم....نوشتم.................!

حالا همسایه ها با صدای آوازهای من گریه می کنند!

دوستانم نام خود را در دفاترم پیدا می کنند و می خندند!

عده ای سر بر کتابم می گذارند و رویا می بینند!

اما چه فایده؟؟؟

هیچ کس از من نمی پرسد

بعد از این همه ترانه ی بی چراغ چشم هایت به تاریکی عادت کرده اند؟

همه آمدند...خواندند....سر تکان دادند و رفتند!

حالا دوباره این من و این تاریکی و این از پی کاغذ و قلم گشتن!

گفتم: "بمان!" ونماندی!

اما به راستی...ستاره ی نیازو نوازش!

اگر خورشید خیال تو

اینجا و در کنار دل بی درمان نمی ماند....

این ترانه ها در تنگنای تنهایی ام زاده می شدند؟؟؟؟؟؟؟؟؟..........

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 20:6 توسط فراموش شده |
مواظب باش...
هر کسی یه روزی میاد.... یه روزی میره........

یکی با دلش میره......یکی با پاهاش....

ولی مواظب باش کسی با پای خودش از دلت نره

 

 

                   

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 18:50 توسط فراموش شده |